منتدى احلى بنات عالم من احلام البنات

center]
السلام عليكم
عزيزتي الزائرة سجلي معانا زانضمي لاسرتنا الحلوة
واذا كنت عضوة ادخلي شوفي الجديد
مع تحيات الادارة
[/center]


•●✿❤ للبنات فقط ❤✿●•

     

 

 


           
مرحبا عضواتي الكريمات اتمنى المنتدى أعجبكم
اريد تنشيط المنتدى فلنظوره هذا المنتدى فيه كل ما تحتاجونه
                  
       يلا سجلوا يا زوار فلن تندموا
            
 


   
 

لوحة شرف منتدى احلام البنات




soOoN
soOo

 

مع السلامة

    رمضان

    شاطر
    avatar
    شمعة حمص
    بنوتة نشيطة
    بنوتة نشيطة

    عدد المساهمات : 85
    نقاط : 3194
    تاريخ التسجيل : 14/06/2010
    انثى

    moon رمضان

    مُساهمة من طرف شمعة حمص في الجمعة يوليو 16, 2010 12:34 am



    اشعار رمضان



    گذشت
    افطار و هنگام
    سحر شد



    نيامد
    يارم و خاكم
    به سر شد



    نيامد
    ساقي ميخانه
    دوست



    خماري كم
    نگشت و
    بيشتر شد



    به اميدي
    كه حتماً
    خواهد آمد



    دو چشمم
    دوخته بر
    پاي در شد



    به پاي
    سرو ناز سر
    بلندم



    سر افتاده
    ‏ام
    افتاده ‏تر شد



    نه تنها
    من ز پا
    افتاده ‏ام، ني



    ز هجرانت
    جدا كوه
    از كمر شد



    اگر آيي
    چه آهي و
    چه سنگي



    ببين
    آيينه هم اهل
    خطر شد



    به ياد
    آفتاب
    افتاده هر صبح



    كه شبنم
    دامنش يك
    ذره ‏تر شد



    شقايق
    گونه بر دل
    بود داغي



    فراق
    باغبان داغي
    دگر شد



    به پايت
    آنقدر
    انگور مي ‏ريخت



    كه شاخ
    تاك چشمم بي
    ثمر شد



    نفهميدم
    سحر كي
    آمد و رفت



    نيامد
    يارم و خاكم
    به سر شد






    در
    مدح امام حسن مجتبي (ع)



    سرشك
    ديده‏ها
    مي ‏بارد امشب



    محبت از
    شما
    مي ‏بارد امشب



    ولايت،
    مغفرت،
    بركت، عنايت



    ز عرش
    كبريا
    مي ‏بارد امشب



    شب وصل
    مناجاتي
    دلان شد



    اجابت با
    دعا
    مي ‏بارد امشب



    كرامت مي
    ‏نوازد
    سائلان را



    سپهر هل
    اتي
    مي ‏بارد امشب



    به شوق
    مجتبي در
    خلوت خود



    ببين چشم
    خدا
    مي ‏بارد امشب



    گشا چشم و
    صفاي
    ياسمن بين



    خدا را
    مست ذكر يا
    حسن بين





    در مدح
    امام حسن
    مجتبي (ع)



    خوش آن‏
    عشقي كز
    اسراروجوداست



    جهان بي
    عشق تاريك
    و كبود است



    تولّي و
    تبرّي اصل
    دين است



    ملازم
    بودنش سر
    صعود است



    ولايت
    جلوه در ماه
    خدا كرد



    به لبهاي
    محبان اين
    سرود است



    قسم بر
    ذات
    شهراللّه اعظم



    حسن سر
    منشاء احسان
    وجود است



    قسم بر
    صبر و
    مظلومي و غربت



    حسن نشناس
    بدتر از
    يهود است



    حسن
    مصباح راه
    متقين است



    كه
    مي‏گويد مذّل
    المؤمنين است؟



    جهان او
    را به
    غربت مي ‏شناسد



    فلك او را
    به رأفت
    مي‏شناسد



    هواي نفس
    در صلحش
    نبوده



    خدا او را
    به عصمت
    مي ‏شناسد



    سگي كه
    لقمه از
    دستش گرفته



    وجودش را
    به رحمت
    مي ‏شناسد



    علي كه
    اشجع كرّار
    باشد



    گلش را بر
    شجاعت
    مي ‏شناسد



    فضاي
    كوچه سرد
    مدينه



    بحق او را
    به غيرت
    مي ‏شناسد



    ملائك
    صبر او را
    دوست دارند



    طواف قبر
    او را
    دوست دارند



    دل اين
    ايزد نما
    را مي پرستد



    گل اين
    عطر وفا را
    مي ‏پرستد



    به خالش
    روزها در
    سجده هستند



    شب اين
    ماه ولا را
    مي ‏پرستد



    اگر شرك
    است اين
    دل را بسوزيد



    كه عمري
    مجتبي را
    مي ‏پرستد



    به
    دشنامي كه شامي
    عبد او شد



    دعا نه
    ناسزا را
    مي‏ پرستد



    اگر باشد
    عذاب حق
    به دستش



    دلم جُرم و
    خطا را
    مي‏ پرستد



    كه
    مي‏گويد كه او
    وجه خدا نيست؟



    پرستيدن
    سزاي مجتبي
    نيست؟





    در مدح امام حسن مجتبي (ع)



    من عبدم
    آن نگار
    بي بدل را



    برم آن
    نام احلي من
    عسل را



    به ياد
    آورده ‏ام
    روزي كه بشكست



    به دستان
    الهي‏ اش
    هُبَل را



    به برق
    خنجر حيدر
    نشانش



    ادب آموخت
    آشوب جمل
    را



    بحق
    آموخت درس حق
    شناسي



    به روز
    امتحان امّ
    الدَّغل را



    براي بغض
    او، اُمّ
    المعاصي



    چرا كافي
    نداند اين
    علل را



    دلش را
    خانه الحاد
    مي‏كرد



    از آن
    مولا به زشتي
    ياد مي‏كرد



    به خصم
    ساغر و
    پيمانه لعنت



    به گلچين
    گل ريحانه
    لعنت



    به آن
    هيزم به
    دستاني كه از كين



    زدند آتش
    در ميخانه
    لعنت



    به صيّاد
    قسي
    القلب بي رحم



    كه صيدش
    را كشد در
    لانه لعنت



    به آن
    دستي كه ياس
    فاطمي را



    كند مسموم
    در
    كاشانه لعنت



    به جسم
    لانه گونش
    خنده مي‏زد



    به آن
    لبخند
    دژخيمانه لعنت



    الهي
    دلبر دور از
    وطن، كو؟



    شب جشن
    حسن، ابن
    الحسن كو؟





    مناجات شب قدر



    بگذار تا
    بميرم در
    اين شب الهي



    ورنه
    دوباره آرم رو
    روي روسياهي



    چون رو
    كنم به
    توبه، سازم نوا و ندبه



    چندان كه
    باز گردم
    گيرم ره تباهي



    چون رو
    كنم به
    احياء، دل زنده گردم اما



    دل مرده
    مي‏شوم باز
    با غمزه گناهي



    گرچه به
    ماه غفران
    بسته است دست شيطان



    بدتر بود ز
    ابليس
    اين نفس گاه گاهي



    اي كاش
    تا توانم
    بر عهد خود بمانم



    شرمنده
    ‏ام ز مهدي
    وز درگهت الهي



    تا در
    كفت اسيرم
    قرآن به سر بگيرم



    چون بگذرم
    ز قرآن
    اُفتم به كوره راهي



    من بندگي
    نكردم با
    خويش خدعه كردم



    ترسم كه
    عاقبت هم
    اُفتم به قعر چاهي



    با اينكه
    بد سرشتم
    با توست سرنوشتم



    دانم كه
    در به رويم
    وا مي‏كني به آهي



    اي
    نازنين نگارا
    تغيير ده قضا را



    گر تو نمي
    ‏پسندي
    تقدير كن نگاهي



    دل را تو
    مي ‏كشاني
    بر عرش مي ‏كشاني



    بال ملك
    كني پهن از
    مهر روسياهي



    دل را
    بخر چنان
    حُر تا آيم از ميان بُر



    بي عجب و
    بي تكبّر
    از راه خيمه گاهي



    امشب به
    عشق حيدر
    ما را ببخش يكسر



    جان حسين و
    زينب بر
    ما بده پناهي



    آخر به
    بيت زينب
    بيمار دارم امشب



    از ما
    مگير او را
    جان حسن الهي



    در اين
    شب جدايي
    در كوي آشنايي



    هستم چنان
    گدايي در
    كوي پادشاهي




    مناجات


    اي خدا
    ملاقاتت
    نور ديده مي‏خواهد



    نيمه شب
    مناجاتت دل
    بريده مي‏خواهد



    اي صفاي
    نجوايم وي
    يگانه مولايم



    التجاي
    كوي تو اشك
    ديده مي‏خواهد



    دانه
    دانه اشكم
    بين شبنم سرشكم بين



    اين دل
    سيه، وصلت
    در سپيده مي‏خواهد



    اي بهار
    فرجامم
    من كه خارم و خامم



    گلشن
    بهارت را گل
    رسيده مي‏خواهد



    شيعه با
    مناجاتش
    منتهاي حاجاتش



    آبياري
    سرخ ياس
    چيده مي‏خواهد



    روح
    زندگي زهراست
    جاودانگي زهراست



    اين دلم
    دو عالم را
    زين عقيده مي‏خواهد



    راز دل
    نياز عشق
    خواندن نماز عشق



    حالتي
    مشابه با آن
    شهيده مي‏خواهد



    هر غم و
    بلايش را
    مي‏خرم به جان اما



    درك روضه‏
    هايش را
    غم كشيده مي‏ خواهد



    اي خدا
    قبولم كن
    شيعه بتولم كن



    امتحان
    عشقت را
    برگزيده مي ‏خواهد



    با
    ابوتراب امشب
    مي‏كنم نوا يارب



    عبد خسته
    زينب سر
    بريده مي‏ خواهد



    اي اميد
    افطارم وي
    نويد اسحارم



    طلعت
    رشيدت را دل
    نديده مي‏ خواهد





    مناجات


    اي خدا
    طالب كلام
    توأم



    تشنه‏ ام
    تشنه سلام
    توأم



    تو همه
    حاجت و
    جواب مني



    بر طرف
    ساز هر حجاب
    مني



    تو
    سزاوار سجده
    عشقي



    تو حواله
    كننده
    رزقي



    چاره ساز
    قلوب پُر
    آهي



    راه ساز
    هر آنچه
    گمراهي



    تو كرامت
    كننده
    فضلي



    در فضيلت
    دو دست پر
    بذلي



    تو كريمي
    تو ناصري
    تو حليم



    تو حكيمي
    تو قادري
    تو عليم



    تو عزيزي
    تو مؤمني
    تو مجيد



    تو ودودي
    تو مبدعي
    تو معيد



    تو حبيبي
    تو خالقي
    تو مجيب



    تو حسيبي
    تو رازقي
    تو رقيب



    تو جليلي
    تو بارئي
    تو جميل



    تو وكيلي
    تو صاحبي
    تو كفيل



    تو مفتح
    تو مقتدر
    تو كبير



    تو مفرّج
    تو منتقم
    تو مجير



    تو
    گشاينده
    گره‏ هايي



    تو
    زداينده غم مايي



    تو به ما
    لطف هل
    اتي كردي



    ختم
    پيغمبران عطا
    كردي



    پدري
    داده ‏اي چنان
    مولا



    مادري
    داده ‏اي چنان
    زهرا



    تويي آن
    منعم و
    تويي ذوالمن



    تو به ما
    داده ‏اي
    حسين و حسن



    تو به ما
    داده‏ اي
    همه حاجات



    بانويي
    همچو عمّه
    سادات



    اي تو
    داده به
    شيعه شيون و شين



    كاشف
    الكرب داده ‏اي
    به حسين



    دل ما را
    تو
    كرده ‏اي عاشق



    آفريدي تو
    شيعه
    صادق



    تو دل
    نرم داده ‏اي
    به رضا



    خواهري
    شبه زينب
    كبري



    تو به ما
    داده ‏اي
    ولايت را



    نعمت پاك
    مرجعيت را



    شكر هر
    نعمتي تو
    را بايد



    پس چرا
    مهدي ‏ات
    نمي‏آيد



    قدرت شكر
    كوه نعمت
    نيست



    علت طول
    عصر غيبت
    چيست؟



    گر
    گناهان ماست
    سدّ ظهور



    ظلمت ما
    ببر به آيه
    نور



    مناجات شب قدر


    اي خدا
    اي فاتح هر
    مشكلم



    وي همه
    آرامش جان و
    دلم



    بشنو از
    دل راز يك
    بي آبرو



    ده مجال
    گفتگويم،
    گفتگو



    در شب
    احيا به تو
    رو كرده ‏ام



    خويش را
    با توبه
    همسو كرده ‏ام



    گرچه
    عمري با گنه
    بنشسته‏ ام



    گرچه قلب
    صاحبم
    بشكسته ‏ام



    صبر كن،
    از كيفر
    من بر حذر



    تا كنم در
    خويش
    تجديد نظر



    بهر تو
    خود را
    مهيا مي‏كنم



    توبه را
    در خويش
    احيا مي‏كنم



    هر كه
    بايد رفت
    چون فرزند نوح



    توبه
    بايد، توبه از
    نوع نصوح



    چونكه
    امشب
    بامنيبين زيستم



    راضي از
    عمر گذشته
    نيستم



    بر تو
    عمري
    بدگماني داشتم



    بهر شيطان
    آشنائي
    داشتم



    چون
    بگيرم آينه در
    دست خويش



    فاش بينم،
    فاش، روي
    پست خويش



    گرچه دل
    بد كرده
    تكفيرش مكن



    بنده ‏ات
    برگشته
    تحقيرش مكن



    هركه بر
    حال خراب
    خود رسيد



    پيش از
    مردن حساب
    خود رسيد



    هر كه
    گيرد آينه
    در پيش رو



    كرده‏ هاي
    خويش بيند
    مو به مو



    خويش را
    بيند كه
    خود با خود چه كرد



    تا بداند
    سخت بايد
    توبه كرد



    بايد از
    بگذشته ‏ها
    عبرت گرفت



    دست را بر
    زانوي
    همت گرفت



    حال بايد
    وادي
    تحليف رفت



    يا علي
    گفت و سوي
    تكليف رفت



    سخت بايد
    نفس را
    بشكست و ماند



    عهد و
    پيمان با
    شهيدان بست و ماند



    همچنان
    بار شهيدان
    مبين



    مانده
    انبان يتيمان
    بر زمين



    راه ما
    راه شهيدان
    خداست



    كيست پرسد
    اي خدا
    مهدي كجاست



    گرچه دل
    شرمنده
    است از روي تو



    اي خدا با
    مهدي آمد
    سوي تو



    نيستم
    اينك از
    الطافت خدا



    سينه ‏اي
    دارم
    شبستان خدا



    يا حليم
    امشب كه
    من سرگشته‏ ام



    يا علي
    گويان سويت
    بر گشته ام





    مناجات



    آري اي
    دوست مرا
    داغ عتابم كافي است



    به دلم
    قهر و غضب
    وقت خطابم كافي است



    ديگر از
    عدل عذابم
    مكن اي معدن فضل



    شعله خجلت
    ذنبم به
    عذابم كافي است



    مستحق
    غضب و قهر و
    عذابم اما



    بي محلي
    تو يارب به
    جوابم كافي است



    آه، رسوا
    مكنم نزد
    رئوس الاشهاد



    زآنكه
    شرمندگي روز
    حسابم كافي است



    باورم
    نيست ز
    اصحاب شمالم خوانند



    پيش اصحاب
    يمين چشم
    پر آبم كافي است



    خواهي ار
    از من
    نالان گذري در صف حشر



    پيش چشمان
    علي ترك
    عقابم كافي است



    شعله نار
    بر اين
    چهره ميفروز كه خود



    از گنه
    مانده بر
    اين چهره نقابم كافي است




    و عليك
    السلام
    يا شهر اللّه الاكبر



    رمضان
    گذشت از من
    چه كنم كه بينوايم



    دل من ز
    حبّ دنيا
    نگذشت اي خدايم



    تبعات هر
    گناهم
    شده بود سدّ راهم



    تو به من
    عطا نمودي
    كه نباشد ادعايم



    چو شدم
    گداي كويت
    شده ‏ام خجل ز رويت



    تو نشسته
    ‏اي كنارم
    كه روا كني دعايم



    متزلزل
    است بارم
    به كجا كشيده كارم



    چه وداع
    اشكباري،
    شده آتشين بكامم



    به كجا
    روم خدايا
    پس از اين سحر، سحرها



    شب جمعه
    ‏اي بيايد
    كه به سوي تو بيايم



    بفداي
    ميزباني كه
    به وقت ميهماني



    به بر گدا
    نشست و
    بر خويش داد جايم



    چه دعاي
    باصفايي،
    چه رفيق باوفايي



    چه خداي
    آشنايي كه
    نمود آشنايم



    چه دعاي
    افتتاحي
    چه دو چشم پر سلاحي



    چه توسلي
    چه ذكري
    چه بگويم اي خدايم



    چه دمي
    چه نوحه
    خواني چه شبي چه گريه ‏هايي



    چه غمي چه

    روضه ‏هايي كه تو كرده ‏اي عطايم



    به صفاي
    ليلة
    القدر به جمال نيمه بدر



    تو خريدي
    آبرويم كه
    گداي هل اتايم



    تو از
    اين
    خمارخانه بنمودي ‏ام روانه



    دل شب
    مدينه بردي
    كه غلام مجتبايم



    به شب
    نزول قرآن،
    به شكاف فرق فرقان



    به دلم
    نشست قرآن
    چو نمود علي صدايم



    به علي و
    زينبينش
    به محبت حسينش



    بنويس جان
    زهرا كه
    شهيد كربلايم



    بنويس
    جان مهدي كه
    منم از آن مهدي



    بخدا قسم
    خدايا كه
    نشان دهم وفايم




    شعر
    ضربت



    بر قلب
    زينب ابر
    غم مي ‏بارد امشب



    سوز دلش
    بوي مدينه
    دارد امشب



    زينب ز
    ابر ديده
    مي ‏بارد ستاره



    دارد به
    پيشاني
    بابايش نظاره



    آرام
    بهرش سفره
    افطار چيند



    در چشم او
    رخساره
    مادر بيند



    اين
    عالمه غير
    معلم بي قرار است



    آگه شده
    باباي او
    چشم انتظار است



    آرامش او
    كرده
    زينب را پريشان



    گويد پدر
    اينگونه
    قلبم را ملرزان



    اي كاش
    من در كوچه
    سيلي خورده بودم



    اينجا
    نبودم در
    مدينه مرده بودم



    اي كوچه‏
    هاي كوفه
    از غربت بميريد



    بوسه ز
    پاي رهبري
    مظلوم گيريد



    اي خاك
    نخلستان ز
    رويش توشه بردار



    خود را به
    زير پاي
    او آرام بگذار



    مرغان
    عاشق راه
    مولا را بگيريد



    او بي كس
    است امشب
    شما بهرش بميريد



    امشب علي
    مات
    جمالي لاله گون است



    ذكر
    لبش«انا اليه
    راجعون»است



    خانه
    نشين داغ
    زهراي نجيب است



    دلخسته از
    نامردي
    شهري غريب است



    محراب را
    چون پشت
    در گلگون نمايد



    بر شهر
    خونين او سر
    غربت بسايد



    بهر علي
    هنگامه
    پرواز گرديد



    تا كه ز
    پا افتاد
    دستش باز گرديد




    روضه
    بستر امام
    علي(ع)



    گوييد به
    اين
    طفلان من شير نمي ‏خواهم



    اينگونه
    يتيمان را
    دلگير نمي‏ خواهم



    اي اهل
    وفا گوييد
    با قوم جفا پيشه



    بردست
    يتيمانم
    زنجير نمي‏ خواهم



    يك روز
    به ظرف شير
    يك روز به ضرب تير



    خود شير
    خدا هستم
    شمشير نمي‏خواهم



    از زينبم
    استقبال
    با سنگ نمي ‏ارزد



    از لشگرم
    استقبال
    با تير نمي ‏خواهم



    اركان
    نمازم را بي
    واهمه بشكافيد



    هنگام
    نماز امّا
    تكفير نمي ‏خواهم



    تكريم
    كنم امروز
    در كوفه يتيمان را



    كوفي! ز
    يتيمانم
    تحقير نمي‏خواهم



    دل تنگ
    رسول اللّه
    دل بسته زهرايم



    در ديدن
    دلداران
    تأخير نمي‏ خواهم



    مشتاق به
    دلدارم
    لبيك به لب دارم



    يك لحظه
    لقاء اللّه
    را دير نمي ‏خواهم



    با قاتلم
    اي دلبند
    از لطف مدارا كن



    هنگام
    قصاصش هيچ
    تأثير نمي‏خواهم




    يا
    علي
    (ع)ادركني



    آن شب
    اندر بيت
    مولا غير درد و غم نبود



    هيچ كس
    مظلوم‏تر از
    او در اين عالم نبود



    اشك بود و
    آه بود
    و سوز بود و شور بود



    بود بيمار
    و طبيب،
    اما كمي مرهم نبود



    وقت
    گفتار وصايا
    بود و هنگام وداع



    حال فرزند
    بزرگش
    ظاهراً درهم نبود



    عمر او
    رفت و به
    رغم آخر عمر نبي



    آخرين حرف
    علي را
    هيچ نامحرم نبود



    غير عباس
    و حسين و
    زينبين و مجتبي



    آشنا و
    محرمي در
    حلقه ماتم نبود



    صحبت از
    دشت بلا
    بود و غريبي حسين



    غير سقّاي
    حرم كس
    بر عطش ملزم نبود



    كي توان
    گفتا كه
    در اين ‏محفل پر شور و شين



    دختر
    يكدانه پيغمبر
    اكرم نبود



    در ميان
    سطرهاي
    آخر درس علي



    غير اكرام
    و سفارش
    بر بني آدم نبود



    گفت كن
    با قاتلم
    اينك مدارا يا بُني



    گرچه
    پيمان بست با
    ما عهد او محكم نبود



    چون سوي
    ديدار
    زهرا بود نائل زين سبب



    از علي
    خوشحال‏تر
    آن‏شب در اين عالم نبود






    شب شهادت



    در خانه
    دگر جز گل
    اميد گلي نيست



    جز سوخته
    دلهاي غم
    آلود دل نيست



    بابا چه
    كنم كرده
    طبيب تو جوابم



    گويد كه
    مداواي دگر
    بهر علي نيست



    زينب
    نكند صبر
    اگر، واي به حالم



    جز اشك
    حسينم مدد
    محتملي نيست



    با اينكه
    مداراي
    تو شد شامل قاتل



    جز بغض تو
    در سينه
    آن خصم ولي نيست



    آنانكه
    به كف شير
    گرفتند برايت



    در عهد و
    وفاشان به
    تو اهل عملي نيست



    با طايفه
    كوفه
    بگوييد پس از اين



    آسوده
    بخوابيد كه
    جنگ جملي نيست



    مي‏ بينم
    از اين پس
    بخدا غربت خود را



    من بعد
    براي حسنت
    تنگ دلي نيست



    ديگر
    نتوان ماند ز
    بعد تو به كوفه



    همدردي و
    دلسوزي
    شان جز حيلي نيست



    در شيون
    كوفي
    اُفقي تار ببينم



    تا هلهله
    لشگر كوفي
    خللي نيست





    يا
    علي
    (ع)ادركني



    اي همه
    افلاكيان
    فرمان برت



    اي دو صد
    خورشيد
    عبد قنبرت



    اي تو
    لبيك دعاي
    مصطفي



    يا
    اميرالمؤمنين يا
    مرتضي



    عرش باشد
    عاشق
    سجاده ‏ات



    منبر و
    محراب هم
    دلداده ‏ات



    اي دل تو
    همسفر با
    فاطمه



    اي اذان
    آخرت يا
    فاطمه



    آمده تا
    فاطمه وقت
    سفر



    دوره خانه
    نشيني شد
    به سر



    آمده بر
    شام
    هجرانت سحر



    دست »سيلي
    زن«
    نمي‏بيني دگر



    اي كه از
    غمها دلت
    آكنده بود



    از رخ
    زهرا دلت
    شرمنده بود



    دست
    نامردي غرورت
    را شكست



    بي حيا
    سنگ صبورت
    را شكست



    تو اسير
    فرقه ‏اي
    خائن شدي



    بي نصيب
    از ديدن
    محسن شدي



    حاليا
    كردي محاسن
    را خضاب



    از عزا در
    آمدي يا
    بوتراب



    مي‏دهد
    زخم سرت
    بوي بهشت



    مي‏روي
    ديدار بانوي
    بهشت



    دستهاي
    بسته تو
    باز شد



    ليك غمهاي
    حسن آغاز
    شد



    بعد تو
    با غم عجين
    گردد حسن



    دومين
    خانه نشين
    گردد حسن



    گر تو
    سلمان و
    ابوذر داشتي



    ميثم و
    مقداد و
    قنبر داشتي



    ليك
    فرزندت ندارد
    يار و كس



    در حريم
    خود ندارد
    همنفس



    رفتي و
    ويرانه
    ويران‏تر شده



    چشم مسكين
    و يتيمان
    تر شده



    رفتي و
    كردي وصيت
    با حسن



    جسم من در
    نيمه شب
    بنما كفن



    با همه
    گفتي تو با
    صد شور و شين



    جملگي
    باشيد غمخوار
    حسين





    شام غريبان امام علي (ع)



    بابا چرا
    ما را تو
    تنها وانهادي



    ما را
    ميان اهل
    كوفه جا نهادي



    رفتي و
    لبخند عدو
    شد آشكارا



    آنكس كه
    فرمودي
    كنيم با او مدارا



    رفتي و
    بعد از داغ
    سنگينت پدر جان



    مانده بجا
    محراب
    رنگينت پدر جان



    رفتي
    وقلب دخترت
    بي تاب گشته



    چون شمع
    سوزاني
    حسينت آب گشته

    avatar
    أميرة الأحساس
    مديرة المنتدى
    مديرة المنتدى

    عدد المساهمات : 698
    نقاط : 7297
    تاريخ التسجيل : 10/04/2009
    انثى

    moon رد: رمضان

    مُساهمة من طرف أميرة الأحساس في الجمعة يناير 14, 2011 1:18 am

    القصيدة ما مفهومة بس حاولي تنزليها ثاني مشان تترتب الحروف وشكرا


    ــــــــــــــــــــــتوقيعي في احلى بنات





      الوقت/التاريخ الآن هو السبت نوفمبر 17, 2018 2:58 pm